ماهگرد ششم آوینا بانو
سلام. نیم سالگیت مبارک عزیز دلم. تو شش ماه که با مایی و کلی زندگیمون عوض شده.واقعا برکت رو به خونه اوردی.وقتی تو هستی و نگاهم می کنی این یعنی زندگی به بهترین شکل در جریانه و خدا داره بهم لبخندش رو نشون میده.شش ماه یعنی نیم سال و چقدر زود گذشت.امروز با مامان جون داشتیم اولین فیلمهات رو نگاه میکردیم ، بغضم گرفت از این همه زیبایی.تو بزرگ شدی و باهوش تر.به دنیای اطرافت اگاهانه نگاه میکنی و غریبه و اشنا رو تشخیص می دی ، بر عکس روزهای اول زندگیت که حتی چشمای نازت رو هم نمیتونستی خوب باز کنی و تشنه نگاهت بودم...هنوز خوب بلد نبودی جی می بخوری و الان کاملا حرفه ای شدی و غذای کمکی می خوری و روز به روز به هوشت و اگاهیت اضافه میشه.خیلی دوست دا...
نویسنده :
عاطی مامان آوینا و بارانا
13:39
اولین گردش پیک نیکی دخترم
اولین گلی که از دهنت درومد عشقم
مادرم بزرگ شديم ... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود ... بزرگ شديم ... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود ... بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ... بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري نهفته بود ... بزرگ شديم ... ويافتيم كه مشكلاتمان ديگر با يك شكلات،يك لباس يا كيف حل نمي شود ... و اينكه والديمان ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت ، ويا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ... بزرگ شديم ... و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم،بلكه والدين ماهم ...
نویسنده :
عاطی مامان آوینا و بارانا
23:07








